تقریبا دو ماه پیش بود ؛ هنوز نفهمیده بودیم که چه اتفاقی دامنمان را گرفته است ، هنوز نمیدانستیم که دیگر آقایمان رفته یا شاید هم نه ؛ میدانستم اما خب هیچکس خبر یتیمی خود را باور نمی کند . . .
مردم به سمت خیابان ها رفتند و تجمع کردند ، تجمعی که فرمانش دیگر از فرمانده نبود ؛ بلکه از دل هایمان می جوشید...
اشکِ کوه های غیرتمان سرازیر میشد ، مادرانمان شیون میکردند و کودکانمان مات و مبهوت بودند و متحیرانه هموطنانشان را میدیدند که دیگر پدر ندارند ، کاش من هم یک کودک بودم و نمیدانستم که چه داغی بر دلم نشسته است :) .
حالا اما ۸۰ روز گذشته از همان سحر که روزگارمان در آن تیره شد ؛ اما در این مدت میدان های هدفِ دیرینه پدری خود را خالی نگذاشتیم و با وجود درد یتیمی خود تن های خسته مان را می کشیم به سمت آرمان پدر...
ما ماندیم و غم تمام نشدنی رفتن آقایمان ؛ اما شما بمانید با عاقبت گریه های مادران و پشت های خمیده پدران و مهم تر از همه این ها بمانید با جوانان ِ این مملکت که دیگر خون جلوی چشم های آن ها را گرفته است . خون پدر که در رگ های فرزندانش جاری است حتی اکنون ولی دم ؛ ولی امر ما گشته و ما داغ دیده ایم (:
اندوهِ عمیق ناشی از شهادتِ رهبر، با گذشت هشتاد روز به عزمی راسخ برای تداومِ آرمانهای او تبدیل شده است. ما در این فقدان، با قلبی داغدیده اما استوار، میدانهای نبرد را خالی نگذاشته و راهِ پدر را با غیرتِ تمام ادامه میدهیم
نظرات :